طرحواره درمانی چگونه قادر است بی نظمی هیجانی را بهبود بخشد؟
نکات کلیدی
● بینظمی هیجانی تحت عنوان یک اختلال در کارکردهای روانشناختی، شناخته میشود که قادر است توانایی فرد برای مقابله و واکنش مناسب به موقعیتها/احساسات و عواطف را مختل کند.
● تجارب آسیبزای اولیه، از اصلیترین زمینههای شکلگیری اختلال بی نظمی هیجانی است.
● طرحواره درمانی چندین نوع درمان از جمله درمان شناختی رفتاری، نظریه دلبستگی، روانکاوی و درمان متمرکز بر هیجان را در یک رویکرد یکپارچه ترکیب وبا محور قراردادن الگوهای منفی که طرحوارههای ناسازگار اولیه نامیده میشوند، برای درمان اختلالات شخصیتی از جمله بی نظمی هیجانی تلاش میکند.
بینظمی هیجانی به اختلال در تنظیم احساسات و عواطف اشاره دارد. به این معنا که فرد در مدیریت عواطف و احساسات خود، دچار مشکل است. این موضوع ساماندهی روابط فردی، عاطفی، کاری، روزمره فرد را با اختلال روبرو میکند و فرد به وضعیتی به ناماختلال درنظم عاطفی مبتلا میشود.
شواهد علمی نشان داده است که بی نظمی هیجانی زمینهساز شکلگیری چندین اختلال روانشناسی نظیر: اختلال اضطراب، اختلال استرس پس از سانحه، اختلال شخصیت، آسیب های بین فردی میشود.

زمینهی شکلگیری
یکی از اصلیترین زمینههای شکلگیری بی نظمی عاطفی در فرد به آسیبهای بین فردی دوران کودکی در سالهای اولیه زندگی برمیگردد.
اتفاقات آسیبزای اولیه، باعث ایجاد حساسیت مداوم در سیستم عصبی مرکزی، در رابطه با رویدادهای استرسزا در فرد میشود.
طرحواره درمانی آسیبشناسی روانی را از چشمانداز تعامل بین خلق و خوی ذاتی کودک با تجربیات اولیه فرد و محرومیت یا سرخوردگی از نیازهای عاطفی اساسی، مینگرد. این تعامل میتواند منجر به شکلگیری طرحوارههای ناسازگار اولیه (EMS) و اختلالات شخصیت شود.
این ایده براین اساس شکل میگیرد که تجربیات افراد با استفاده از الگوهایی از سالهای اولیه زندگی در حافظه زندگینامهای ما ذخیره میشوند (Zajonc، 1980، 1984؛ Conway و Pleydell-Pearce، 2000). این الگوها شامل ادراکات حسی، تجربه، عواطف و معنایی است که به آنها نسبت داده می شود، به طوری که تجارب اولیه دوران کودکی در سطح غیرکلامی ذخیره می شوند (فریمن، 1981؛ گرینبرگ و سافران، 1989؛ کریستیانسون و انگلبرگ، 1999؛ جوان، 2005؛ رایکبور و هانتجنز، 2007). طرحواره ها به عنوان فیلترهایی عمل می کنند که افراد از طریق آنها جهان را مشاهده، تفسیر و پیش بینی می کنند.
(کارو فرانسیس،2010) نشان داده اند که طرحوارههای ناسازگار اولیه (EMS) واسطهی رابطه بین تجربیات نامطلوب دوران کودکی و آسیب شناسی روانی در بزرگسالی هستند. از آنجایی که طرحوارههای ناسازگار اولیه( EMS ) خود-سنتونیک در نظر گرفته می شوند، درمانگران معتقدند که مراجعان با مشکلات مزمن انگیزه لازم برای تغییر آنها را ندارند.
تکنیکهای درمانی

یکی از تکنیک های اصلی که برای انتقال تنظیم هیجانی در طول درمان استفاده می شود، چگونگی ارتباط بین درمانگر و مراجع است. این نوع رابطه در تقابل با رابطه آزاردهنده یا تنبیهی که بیمار در دوران کودکی خود تجربه کرده است، شکل میگیرد. موقعیت درمانی به مکانی امن تبدیل می شود که در آن بیمار می تواند نیازها، خواسته ها و احساسات خود را تأیید و بیان کند. همچنین یک تجربهی اصلاحی عاطفی-رابطه ای ارائه می دهد (توسعه پاسخ اصلاحی عاطفی، الکساندر و فرنچ، 1946). این نوع رابطه به کودک کمک میکند تا احساسات یا خواستههایی را که توسط والدین تنبیهکننده طرد یا ناامید شدهاند، تجربه کرده و بیان کند. این رابطه اصلاحی در اکثر جلسات تجربه می شود، زیرا درمانگر مشکلات بین فردی فعلی بیمار را بررسی می کند. پس از جستوجو در زندگی کنونی، بحث به دوران کودکی و نوجوانی می رسد و سرانجام، پیوندی بین موقعیت های گذشته و حال ایجاد می شود. در طول این کاوشها، هدف کمک به بیمار برای دسترسی و تشریح حالتهای مشکلساز کودک، به لطف شکل محدود درمانگر است (کلسکو و یانگ، 2006).
بازوالدینی حد و مرز دار نیز یکی از تکنیکهای مورد استفادهی درمانگر است. این فرآیند به بیمار کمک می کند تا نیازهای ناشناخته را از دوران کودکی خود بشناسد و برآورده کند تا بتواند نیازهای فعلی را بشناسد و ارضا کند (آرنتس، 2014). این فرآیند تجربی قادر به رسیدن به ساختارهای احساسی مغز مانند آمیگدال است که در آن خاطرات عاطفی ذخیره می شود(LeDoux , 1995).هنگامی که یک فرد با محرک ها یا موقعیت های منفی مانند احساسات، احساسات بدنی و شناخت های دوران کودکی خود مواجه می شود، مانند رها شدن، بدرفتاری، بی توجهی یا طرد شدن، آمیگدال فعال می شود (Pynoos et al., 1999). فعال شدن آمیگدال بسیار سریع و خودکار است و از طریق کانال های حافظه رخ می دهد (فلپس و لدوکس، 2005). اگرچه آمیگدال با نواحی پیش پیشانی مرتبط است، اما تحت تأثیر نواحی صرفاً شناختی قرار ندارد (گری و همکاران، 2002؛ گردس و همکاران، 2010؛ شیبا و همکاران، 2016). به همین دلیل، این خاطرات به سختی با فعال سازی ساده حوزه های شناختی تغییر می کنند. در طرحواره درمانی، درمانگر به بیمار کمک می کند تا این خاطرات را فعال کند تا نیازهای برآورده نشده مربوط به این خاطرات را ارضا کند (مارتین و یانگ، 2010).
بعد از این است که انتظار میرود ،خاطرات عاطفی بازنویسی و تغییر کنند. هنگامی که بیمار تجربیات گذشته خود را دوباره فعال می کند، سیستم عصبی آمیگدال دیگر به همان روش فعال نمی شود. پس از این، یک تغییر مثبت در پاسخ رفتاری و عاطفی را می توان مشاهده کرد (فینک و همکاران، 1996). شناخت و ارضای این نیازها در این موقعیت ها، از طریق تمرینات مختلف و رابطه درمانی، به بیمار این امکان را می دهد که در مقابل آن تجربیات آسیب رسان که طرحواره ها و ذهنیت های او را ایجاد کرده اند، یک تجربه ترمیمی ایجاد کند (رافائلی و همکاران، 2010). فرآیند اصلی درمانی در بازوالدینی حد ومرزدار مبتنی بر دلبستگی ایمن بین درمانگر و بیمار است.
در واقع می دانیم که ایجاد یک دلبستگی سالم پیش نیاز عملکرد روانی طبیعی است. بازوالدینی حد ومرزدار از رابطه درمانی به عنوان یک پایگاه امن استفاده می کند که نیازهای عمیقی را که بیمار هرگز توسط والدین خود برآورده نکرده است، مانند امنیت، ثبات، پذیرش و استقلال برآورده کند. اولین گام بازوالدینی حد ومرزدار این است که به مراجع آموزش داده شود، چگونه احساسات خود را تنظیم کند. این کار با استفاده از تکنیکهای مدلسازی انجام میشود که در آن مراجع از روش تنظیم هیجانی درمانگر در محدوده چارچوب درمانی پیروی میکند. سپس تنظیم هیجانی که توسط درمانگر انجام می شود توسط مراجع درونی می شود و متعاقباً بخشی از حالت بزرگسال سالم را تشکیل می دهد. بزرگسال سالم میتواند نیازهای خود را ببیند، واقعیت را درک کند و خودمختار شود.
در واقع، هدف اصلی درمان این است که مراجع بیاموزد چگونه حالت بزرگسال سالم را تقویت کند و به لطف درونیسازی مدل بزرگسال سالم درمانگر، فضای بیشتری به آن بدهد. برای حفظ این موضوع، درمانگر باید به حالت کودک آسیبپذیر/آزاردیده برسد تا با ابزارهای مختلف رواندرمانی نیازهای این حالت را برآورده کند. رسیدن به حالت کودک به درمانگر کمک میکند پیوندی سالم و ضروری با بیمار ایجاد کند. دسترسی مستقیم به «کودک آسیبپذیر» سنگ بنای این امکان است که درمانگر بتواند آن نیازها را برآورده کند و پایه اصلی درمان است. این تنها پس از یک فرآیند طولانی که در آن او توانسته است بر حالتهای ناکارآمد غلبه کند تا به حالت کودک آسیبپذیر برسد، رخ میدهد. معمولاً برای انجام این کار، درمانگر نیاز به مقابله و از بین بردن این روش های مقابلهای ناکارآمد دارد. بازوالدینی حد ومرزدار یک والدینی واقعی را شبیهسازی میکند و می تواند صمیمیت، همدلی، شفقت و همچنین قاطعیت، رفتار متقابل، احترام به محدودیتها و به رسمیت شناختن حقوق بیمار را برای مراجع فراهم کند.
اینکه شناسایی نیازهای مراجع در شرایطی که هیچ کس آن را بدرستی نفهمیده است و محافظت از وی، دو اثر در مراجع ایجاد می کند. اول این که مراجع متوجه شود که شایسته درک و حمایت و مراقبت است. دوم این که تجربهی مجدد و امن موقعیت آسیبزا، به بیمار دیدگاه متفاوتی از آن موقعیت آسیب زا می دهد، امکان جدیدی برای تجربه موقعیت های مشابه به روشی ایمن. با ادامه درمان، رابطه با درمانگر – و مدل سازی که در طول تصویربرداری ایجاد می شود – یک الگوی سالم در مراجع ایجاد می کند:
بزرگسالی که قادر به دیدن نیازهای بیمار است، در واقع، در مرحله پیشرفتهتر درمان، «بزرگسال سالم» بیمار وارد صحنه میشود و سعی میکند این نیازها را در طول تمرینهای بازنویسی برآورده کند.
اکثر اوقات، مشاهده می شود که وقتی مراجع به تجربه گذشته باز می گردد، که در آن احساسی مشابه با حال را احساس می کند، شروع به درک معنای هیجان تجربه شده در زمان حال می کند؛ در این موقع درمانگر وارد صحنه میشود و از کودک مراجع مراقبت میکند، سعی میکند نیازهای او را بفهمد و به مراجع کمک میکند، آنها را بشناسد و بفهمد که چگونه هر یک از آنها را، هر چه که هستند، برآورده کند. به این ترتیب، مراجع دیده میشود، محافظت میشود، بدون قید و شرط پذیرفته شده، دوست داشته میشود، تأیید و یا محدود میشود.

جمعبندی
اصطلاح بینظمی هیجانی به توانایی اختلال در تنظیم حالات هیجانی اشاره دارد.شواهد علمی نشان میدهند که بی نظمی هیجانی، زمینه ساز چندین اختلال روانی است.اصلیترین زمینه شکلگیری بی نظمی هیجانی به آسیبهای اولیه بین فردی در دوران کودکی برمیگردد.
رویکرد طرحواره درمانی تلاش میکند با واکاویِ تجربیات اولیه، محرومیت یا سرخوردگی نیازهای اساسی روند شکل گیری طرحوارههای ناسازگار اولیه را بخوبی بفهمد و با تمرکز برروی رابطه درمانی و تکنیکهای هیجانی-تجربی، به و بهبود این اختلال بپردازد.

